|
چه دردناک انتظاری؛
هنوز...
چشمم از پا افتاد.
«سکوت»
|
|
+ نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
غرورم غروب کرد. آنگاه که دستان ابتذال لمست کرد. وقتی که هم آغوشی ات، بوی خون و درد داشت... و من، خیره به ماه اشک می ریختم... |
|
+ نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
هميشه در حال چرا هستم! مزرعه خيال من، رستنیهای سوال برانگیزی دارد! بع بع، بع بع چرا؟ چرا؟ چرا...؟ «سکوت» |
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
برای آخرین بار، نفس عمیق... عطر تنت... باد رازمان را فاش کرد. ردّمان را زدند. ما شکار شدیم. تو خورده... من مرده شدم. «سکوت» |
|
+ نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط سکوت | |
|
دستم که به جایی بند نیست.
جز اینکه، بند دستان توام... «سکوت» |
|
+ نوشته شده در جمعه 18 شهریور1390ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط سکوت | |
|
دنیای من چراغ قرمز ندارد!
«سکوت» |
|
+ نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط سکوت | |
|
من، بی تو، بیخودم. «سکوت» |
|
+ نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط سکوت | |
|
کوزه گر با دستهای گلی آب میخورد! گلی نه، گلی. اين گل از خاک تن توست. اين گل از اشکهای من بی توست... «سکوت» |
|
+ نوشته شده در جمعه 10 تیر1390ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط سکوت | |
|
شعري خواهم گفت، قافيه اش با "تو" نقدش را گفتم، نسيه اش با "تو" «سکوت» |
|
+ نوشته شده در جمعه 13 خرداد1390ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
تو باش...
بی تخت خواب، رخت خواب، جای خواب... روی خاک، زیر خاک، می خوابم... «سکوت» |
|
+ نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
نیستی. نبودنت، بهانه بودن است! «سکوت» |
|
+ نوشته شده در جمعه 21 آبان1389ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
از اینجا تا با تو بودن بینهایت است. و در بینهایت به نقطه آغاز میرسیم! این است دایره ی زندگی من... «سکوت» |
|
+ نوشته شده در شنبه 17 مهر1389ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
عمریست در حال تمام شدنیم و تا بینهایت که برویم نقطه آغاز را نمی یابیم چنان اندیشه پوچ آینده را داریم که گویی، تا ابد آینده است! پوچ تر از آنیم که خود را از هر اندیشه بد خالی کنیم. از بس خود را از دیگری خالی کرده ایم ،،، منحصر به فرد تنهاییم... «سکوت»
|
|
+ نوشته شده در جمعه 2 مهر1389ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
دست از پا خطا کنی تعویض می شوی! همین حوالی کسی شبیه توست... «سکوت» |
|
+ نوشته شده در شنبه 20 شهریور1389ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط سکوت | |
|
دلمو گذاشتم توی بیراهه ها تا کسی، طعم بی کسی رو نچشه! «سکوت» |
|
+ نوشته شده در شنبه 13 شهریور1389ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
ریگی در کفش موسیقی احساس تو بود که نت ها را در هیچ دستگاهی جا نبود! «سکوت» |
|
+ نوشته شده در سه شنبه 19 مرداد1389ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
از بانویی سنش را پرسیدم. گفت: خیلی کم! و و من نمی دانم، دلیل این کمبود را...! «سکوت» |
|
+ نوشته شده در دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
خاک مرا مي خواند هرچند زمين جاي من نيست! خاک مرا مي خواند خاک ميزبان آسماني هاست. دعوتش را مي پذيرم مي خواهم زمين را ترک کنم! آسماني شوم... خاک مرا مي خواند... «سکوت» |
|
+ نوشته شده در دوشنبه 28 تیر1389ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
چه کسی باور داشت؟ انسان هم منقرض شد! چه کسی باور داشت؟ پای نبودنت در میان بود... «سکوت» |
|
+ نوشته شده در دوشنبه 14 تیر1389ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
نمی دانم چرا
میانگین بودن و نبودنت،
نبودنت شد؟! «سکوت» |
|
+ نوشته شده در سه شنبه 1 تیر1389ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
ایراد از دماغ عقابی من نیست! نفس تو بوی عشق نمی دهد! لعنت به تو! دست از من که بشویی، آلوده تر هم می شوی! لعنت به تو خودت را به من، و مرا به باکرگیت فروختی لعنت به تو دهان که بر دهانت می گذاشتم، جانم را به لب میرساندی لعنت به تو احساست از پس شهوت بود که چنین آبستن رویایی لعنت به تو کدام اندامت شایسته مباداست؟ مگر آن که نباشد در تن تو! لعنت به تو... «سکوت» |
|
+ نوشته شده در شنبه 15 خرداد1389ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
هر روز از کنار ایستگاه عبور میکنم بی تو بودن را باز بی تو مرور میکنم «سکوت» |
|
+ نوشته شده در جمعه 3 اردیبهشت1389ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط سکوت | |
|
شهرک شهر شد، دل من ویرانه تر. ایستگاه مانده است و من، با چشم تر. دل را امید آبادی نیست ولی، ایستاده ام، تو را بینم به جای هر نفر! «سکوت» |
|
+ نوشته شده در جمعه 3 اردیبهشت1389ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط سکوت | |
|
خاکستر قلب شکسته مرا گر به باد دهند نور هم می شکند! هنگامه رنگین کمان می شود... «سکوت» |
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 بهمن1388ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
آسمان سراسر شوق تورا نقاشی کرده بود. چه زیبا... هفت آسمان،هفت رنگ! ،،، تو نیستی، قلب من شکسته است و کمر آسمان خمیده، گاهی هست، گاهی نیست! این آبی؟ آسمان نیست! همه فکر با تو بودن است. رنگین کمان؟ هه نادانند، هفت آسمان، هفت رنگ، هفت کمر خمیده ... «سکوت» |
|
+ نوشته شده در شنبه 17 بهمن1388ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
ربات شده ام! ولي دوباره...، نمي دانم چرا احساس دارم...! مي دانم و احساس مي کنم، ربات شدنم را. اما نه خود را مي بينم، نه مي فهمم و نه احساس... نه قلب دارم، سنگ شود؛ نه دل، که بدرد آيد... نه رگي که خونم زنجير. نه گريه، نه خنده، نه شادي، نه غم. ولي همه را مي فهمم. ،،، تو را بيشتر... «سکوت» |
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
مادر، بیمار عشق بود. حاصل این باکره منم، که نقاهت تو را می گذرانم! «سکوت»
|
|
+ نوشته شده در جمعه 11 دی1388ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط سکوت | |
|
متولد یلدا، همزاد گیسوی تو. شکست بیست و پنج...! سکوت بیست و شش...! «سکوت» |
|
+ نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط سکوت | |
|
حال در آینده ام! آینده ای که بی تو بودن را، از گذشته به ارث برده است. از بس اتفاق نیفتاده ای بازگشت زمان هم، تو را سهم من نمی کند تو را، تو را، سهم، سهم من نمی کند؛ نمی کند؛ ن،م،ی،ک،ن،د... «سکوت»
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط سکوت | |
|
پیش تر سلام نگاهت را جواب دادم و بعد ها هم. و چه یکتا تکراری...! امروز منتظرم... در انتظار لبخندی که مرا به مهمانی گونه هایت دعوت کند. گونه هایی که هنوز شرم اولین سلام را دارند... «سکوت» |
|
+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 8:20 قبل از ظهر توسط سکوت | |
|
صفحه نخست پروفايل مدير وبلاگ پست الکترونيک آرشيو وبلاگ عناوين مطالب وبلاگ |
"چرا...؟" هميشه در حال چرا هستم! مزرعه خيال من، رستنیهای سوال برانگیزی دارد! بع بع، بع بع چرا؟ چرا؟ چرا...؟ |
|
RSS
|